تبلیغات
داستان و شعر کودکانه - داستانی ازکودکی امام حسن عسگری(علیه السلام)
داستان و شعر کودکانه
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


به نام خدای یکتای بی همتا
اینجانب مجتبی سالمی طلبه حوزه علمیه کاشان و کارشناس کودک ونوجوان به مدت 8سال در مدارس برنامه های مختلفی اجرا نموده ام از جمله مدارس استان قم -شهرستان کاشان ونطنز
در دوره بیست و نهم مرکز تربیت مربی کودکان ونوجوانان زیر نظر استاد گرانقدر حاج آقاراستگو تحصیل نموده ام.

مدیر وبلاگ :مجتبی سالمی
نویسندگان

روزى یكى از بزرگان شهر سامراء به نام بهلول از محلّى عبور مى كرد، بچّه هائى را دید كه مشغول بازى هستند.
و حضرت ابومحمّد حسن بن علىّ عسكرى علیه السلام را دید - در حالى كه كودكى خردسال بود - كنارى ایستاده و گریه مى كند.
بهلول گمان كرد كه چون این كودك ، اسباب بازى ندارد، نگاه به بچّه ها مى نماید و با حسرت گریه مى كند؛ به همین جهت جلو آمد و اظهار داشت : اى فرزندم ! ناراحت مباش و گریه نكن ، من هر نوع اسباب بازى كه بخواهى ، برایت تهیّه مى كنم .
حضرت در همان موقعیّت و با همان زبان كودكى لب به سخن گشود و بهلول را مخاطب قرار داد و اظهار نمود: اى كم عقل ! مگر ما انسان ها براى سرگرمى و بازى آفریده شده ایم ، كه با من این چنین سخن مى گوئى .
بهلول سؤال كرد: پس براى چه چیزهائى آفریده شده ایم ؟
حضرت علیه السلام در پاسخ به او فرمود:
ما بندگان خدا، براى فراگیرى دانش و معرفت و سپس عبادت و ستایش پروردگار متعال آفریده شده ایم .
بهلول گفت : این مطلب را از كجا و چگونه آموخته اى ؟!
و آیا براى اثبات آن دلیلى دارى ؟
حضرت فرمود: از خداوند سبحان و از گفتار حكیمانه او آموخته ام ، آن جائى كه مى فرماید: أفَحَسِبْتُمْ أنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أنَّكُمْ إلَیْنا لا تُرْجَعُونَ.
یعنى ؛ آیا شما انسان ها گمان كرده اید كه شما را بیهوده و بدون هدف آفریده ام ، و نیز گمان مى كنید براى بررسى اعمال و گفتار به سوى ما بازگشت نمى كنید!؟.
سپس بهلول با آن موقعیّت و شخصیّتى كه داشت از آن كودك عظیم القدر تقاضاى موعظه و نصیحت نمود.
حضرت در ابتداء چند شعرى حكمت آمیز را سرود؛ و بعد از آن بهلول را مخاطب خود قرار داد و فرمود: اى بهلول ! عاقل باش ، من در كنار مادرم بودم ، او را دیدم كه مى خواست براى پختن غذا چند قطعه هیزم ضخیم را زیر اُجاق روشن كند؛ ولى آن ها روشن نمى شد تا آن كه مقدارى هیزم باریك و كوچك را روشن كرد و سپس آن هیزم هاى بزرگ و ضخیم به وسیله آن ها روشن گردید.
و گریه من از این جهت است كه مبادا ما جزئى از آن هیزم هاى كوچك و ریز دوزخیان قرار گیریم .
با بیان چنین مطالبى ، بهلول ساكت ماند و دیگر حرفى نزد.



نوع مطلب : داستان های کودکانه، 
برچسب ها : داستان، کودکانه، داستانی ازکودکی امام حسن عسگری(علیه السلام)،
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 29 دی 1394
پنجشنبه 1 بهمن 1394 11:31 ب.ظ

کسب درآمد ماهانه بالای 1 میلیون تومان
100 درصد تضمینی

توجه : پس از وارد شدن به لینک ها 15 ثانیه صبر کنید و سپس روی دکمه ی
سبز رنگ "رد کردن تبلیغ" کلیک کنید.

لینک آموزش برای آقایان:

http://bit.do/toopfile1

لینک آموزش برای خانم ها:

http://bit.do/toopfile2
سه شنبه 29 دی 1394 11:06 ق.ظ
سلام گلم باشه راستی یه وبلاگ طراحی کردم و تمام کسایی که وبلاگ خوب و باحال دارند رو دعوت به تبادل لینک کردم . از تو هم دعوت می کنیم به جمع ما بیای
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی