تبلیغات
داستان و شعر کودکانه - عاطفه پیامبرگرامی اسلام
داستان و شعر کودکانه
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


به نام خدای یکتای بی همتا
اینجانب مجتبی سالمی طلبه حوزه علمیه کاشان و کارشناس کودک ونوجوان به مدت 8سال در مدارس برنامه های مختلفی اجرا نموده ام از جمله مدارس استان قم -شهرستان کاشان ونطنز
در دوره بیست و نهم مرکز تربیت مربی کودکان ونوجوانان زیر نظر استاد گرانقدر حاج آقاراستگو تحصیل نموده ام.

مدیر وبلاگ :مجتبی سالمی
نویسندگان

مردى* خدمت پیامبر(ص) عرض كرد: یا رسول الله! ما در زمان جاهلیّت بت ها را پرستش مى كردیم. فرزندان خود را مى كشتیم. دخترى داشتم، از این كه او را به مهمانى مى بردم، خیلى خوشحال مى شد. روزى او را به قصد مهمانى بیرون بردم. دخترم دنبال سرم حركت مى كرد. رفتم تا به چاهى رسیدم. آن چاه از خانه من، زیاد دور نبود. دست دخترم را گرفتم. او را در چاه انداختم. آخرین چیزى كه از او به یاد دارم، این است كه با مظلو میّت تمام فریاد مى زد: پدر!... پدر!...

رسول اكرم(ص) با شنیدن این ماجرای غم انگیز، آن چنان گریه كرد كه اشك دیدگانش خشك شد.





نوع مطلب : داستان های کودکانه، 
برچسب ها : داستان، کودکانه، عاطفه پیامبرگرامی اسلام،
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 15 شهریور 1394
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی