تبلیغات
داستان و شعر کودکانه - رحلت جان سوزپیامبررحمت
داستان و شعر کودکانه
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


به نام خدای یکتای بی همتا
اینجانب مجتبی سالمی طلبه حوزه علمیه کاشان و کارشناس کودک ونوجوان به مدت 8سال در مدارس برنامه های مختلفی اجرا نموده ام از جمله مدارس استان قم -شهرستان کاشان ونطنز
در دوره بیست و نهم مرکز تربیت مربی کودکان ونوجوانان زیر نظر استاد گرانقدر حاج آقاراستگو تحصیل نموده ام.

مدیر وبلاگ :مجتبی سالمی
نویسندگان
در یكی از روزهای بیماری در حالی كه سرش را با پارچه‌ای بسته بود و علی علیه السلام و فضل بن عباس زیر بغلش را گرفته بودند و پاهایش بر زمین كشیده می‌شد، وارد مسجد شد و روی منبر قرار گرفت و شروع به سخن فرمود و گفت: مردم وقت آن رسیده است كه من از میان شما غائب گردم، اگر به كسی وعده داده‌ام، آماده‌ام انجام دهم و هر كس طلبی از من دارد، بگوید تا بپردازم. در این موقع مردی برخاست و عرض كرد: چندی قبل به من وعده دادید كه اگر ازدواج كنم، مبلغی به من كمك كنید، پیامبر فورا به فضل دستور داد كه مبلغ مورد نظر او را بپردازد و از منبر پایین آمد و به خانه رفت. سپس روز جمعه، سه روز پیش از وفات خود، بار دیگر به مسجد آمد و شروع به سخن نموددند
                                                                  در طی سخنان خود فرمود: ....
هر كسی حقی بر گردن من دارد برخیزد و اظهار كند، زیرا قصاص در این جهان، آسان‌تر از قصاص در روز رستاخیز است.

در این موقع سوادة بن قیس برخاست و گفت: موقع بازگشت از نبرد "طائف" در حالی كه بر شتری سوار بودید، تازیانه خود را بلند كردید كه بر مركب خود بزنید، اتفاقا تازیانه بر شكم من اصابت كرد، من اكنون آماده گرفتن قصاصم.

درخواست پیامبر یك تعارف اخلاقی نبود؛ بلكه جداً مایل بود حتی یك چنین حقوقی را كه هرگز مورد توجه مردم قرار نمی‌گیرد جبران نماید. گذشته از این، چون اصابت تازیانه بر شكم سواده عمدی نبود، از این نظر او حق قصاص نداشته است، بلكه با پرداخت دیه‌ای جبران می‌گردید. مع الوصف پیامبر، خواست، نظر وی را تامین كند.

پیامبر دستور داد، بروند همان تازیانه را از خانه بیاورند، سپس پیراهن خود را بالا زد تا سواده قصاص كند. یاران رسول خدا با دلی پر غم و دیدگانی اشكبار و گردن‌های كشیده و ناله‌هایی جانگداز، منتظرند كه جریان به كجا خاتمه می‌پذیرد؛ آیا سواده واقعا از در قصاص وارد می‌شود؟ ناگهان دیدند سواده بی اختیار، شكم و سینه پیامبر را می‌بوسد؛ در این لحظه پیامبر او را دعا كرده، گفت: خدایا! از سواده بگذر، همانطور كه او از پیامبر اسلام در گذشت.

فروغ ابدیت جلد2، صفحات 864- 865 (با اندكی تغییر)



نوع مطلب : داستان های کودکانه، 
برچسب ها : داستان، کودکانه، رحلت جان سوزپیامبررحمت،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 29 آذر 1393
دوشنبه 1 دی 1393 10:11 ق.ظ

دوست عزیز؛ سلام
مطلب وبلاگ شما با عنوان "رحلت جان سوزپیامبررحمت " در سایت حرف ما با آدرسhttp://harfema.ir/10745 انتشار یافت.
چشم به راه مطالب خوب شما هستیم.
هدیه حرف ما به شما:



امام علی علیه السلام :
مِن كمالِ المَرءِ تَركُهُ ما لا یَجمُلُ بهِ؛
از كمال آدمى است كه آنچه را زیبنده او نیست فرو گذارد.
أعلام الدین، ص292





یا علی‎
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی